من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم
از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم
گفتی وقتی پاییزه همه دنیا غم انگیزه
با اون برگ ها که میریزن گل عشقت نمیریزه
گفتم گل عشق من خزون رو دیده گل داده
تموم دل خوشیش اینه زیر پای تو افتاده
گفتی که بهارا چی؟ وقتی گریون ابرها چی؟
از عشق شبیه ساحل وقتی مجنون دریا چی؟
گفتم از تو می ترسم یه وقت بری و تنها شم
از این هجران از این دوری منم هم درد ابر ها شم
گفتی اگه من مردم چه قدر به من وفا داری؟
عشق رو به فراموشی چند روزه تو می سپاری؟
گفتم تو که می دونی سر خاک تو میمیرم
ولی تا لحضه ی مردی دل از تو نمی گیرم
گفتی نگفتم از عشقت دارم دیوونه می شم
حالا دیوونگی هامو تماشا کن
گفتم عاشق دیوونگی هاتم بلا گردون چشماتم
گفتم از تو می ترسم یه وقت بری و تنها شم
از این هجران از این دوری منم هم درد ابر ها شم
یه وقت بری و تنها شم
گفتم تو که می دونی سر خاک تو میمیرم
ولی تا لحضه ی مردی دل از تو نمی گیرم
سر خاک تو میمیرم
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 22:33
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:11
  به قلم: ایمان
|
بر روی گلبرگ های نرگس
بر روی اب روان چشمه
با یک مداد قر مز
هزار دفعه نوشتم
زندگی بی تو هر گز
اما.............
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:46
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:58
  به قلم: ایمان
|
زیر این طاق کبود، یکی بود، یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:21
  به قلم: ایمان
|
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ،داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره،دارم مي ميرم از بس غصه خوردم،بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم،همون كه فكرنمي كردي نمونده پيشت،ديدي رفت ودل ماروسوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت هاهمه خاموشن،به جاي كفتروگنجشك كلاغاي
سياه پوشن ،چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي،ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه،ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:18
  به قلم: ایمان
|
بگذار دلم بسوزد و خاک شود
از هر طرفی حساب ما پاک شود
ما در ره عشق جان و سر می بازیم
تا اینکه مباد دوست غمناک شود

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت نه. گفتم:
خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه. گفت:
نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟
بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:
قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:23
  به قلم: ایمان
|
عشق تشنه مي شود خون بايدش داد
سرد مي شود اتش بايدش زد
گرسنه مي شود قرباني بايدش كرد
عشق با قرباني با خون نيرو مي گيرد زلال مي شود
رشد مي كند پاك و بي لك مي شود
گرم و نوراني مي شود
از هر چه جز خود زدوده مي شود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:21
  به قلم: ایمان
|
|

آبــی تر از آنــم کـه بـی رنـگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمــده بــودم کـه تا مــرز رسـیـدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقـصـیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست دلتنگ بمیرم

|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:19
  به قلم: ایمان
|
خراب شدن تمام رویا ها و آرزو هایی که تو سرت از بچگی تا …
بزرگشون می کنی خیلی سخت نیست !؟
فقط یک اشتباه می تونه تمام اونها رو از بین ببره که دیگه حتی
حاضر به زنده موندن خودت نباشی و هر لحظه آرزوی مرگ کنی.

خوش به حال آدم هایی که تو لغتنامه زندگیشون لغت هایی

به اسم حیا و شرمندگی ندارن!!!
چه سخت است هر شب تو اوج سکوت بی صدا گریه کنی
و صدای شکستن قلبت رو فقط خودت بشنوی....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:52
  به قلم: ایمان
|
بگذار دلم بسوزد و خاک شود
از هر طرفی حساب ما پاک شود
ما در ره عشق جان و سر می بازیم
تا اینکه مباد دوست غمناک شود

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت نه. گفتم:
خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه. گفت:
نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟
بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:
قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:49
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:42
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:31
  به قلم: ایمان
|
اي کاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت
برگ هاي اخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت
کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت...

عشق يعني قطره قطره آب شدن
در وفــوراشـک يـار گـــريان شـــدن
عشق يعني بر دلي چيره شدن
دست از جان شستن و مـجنون شـــدن
عشق يعني درحضورباران طوفان شدن
درکنار قاصدک رقصيدن وپرپرشدن
عشق يعني درعميق قلب يار ساکن شدن
بردامان وي افتادن و بي جان شدن
عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن
ازفراز کوه ها بگذشتن و پيداشدن

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است که برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم


هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس
به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند



فرقی نمی کند گودال اب کوچکی باشی یا دریایی بیکران
زلال که باشی...
اسمان در تو جاریست...


+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:15
  به قلم: ایمان
|
عشق
عشق
عشق
عشق
عشقه نام گیاهی است که در کنار نباتی دیگر روئیده و بازوانش را دور کمر او میپیچاند. اما طولی نمی کشد که آنرا در قلب و وجود خود جای میدهد و خاکستری که از عشق و عاشق و معشوق بر جای می ماند همان عشق است.
آیا نمی توانید چشم از معشوق خود بردارید؟بدانید که این عشق نیست،اين شهوت است
آيا ميتوانيد از زندگي و هستي خود دست برداريد و بگذريد؟.آري اين عشق است كه ريشه در وجود شما دوانيده است.اينجا جايگاه سجده است و پرستش ،ولي آيا سجاده اي به همراه داريد؟آري عشق حجم وسيعي از تبسمي عاشقانه است كه تنها برلبان عشاق نقش مي بندد
ولي افسوس كه در اين دور و زمونه عاشق و معشوق واقعي كم پيدا مشه.اكثرشون ريا و تزوير و فيلمه فقط كافي كه با حقيقت هاي زندگي آشنا بشن وبا سختي هاي اون دست و پنجه نرم كنن. ببينن عشق ميتونه مشكلشونو حل كنه ببينن عشق ميتونه ...... اگر با هم مشكلي پيدا نكردن پس اون عشق واقعاً عشقه وانشاالله كه خوشبخت بشن. انشا الله كه همچنين آدمايي پيدا بشن.پس نميتونيم به هر عشقي عشق بگيم عزيزان مواظب خودتون باشين.
عشق آتشي است سوزان ،كه در اعماق قلب هيچ عاشقي خاموشي نمي شناسد.آري عشق هنر زندگي است،عشق معرفت و جاودانگي است و قدرت رسيدن به كمال
عشق فرصت باريدن با قطره هاي اشك و تنها خورشيد بي غروب زندگي است.عشق در آنجا تجلي مي يابد كه چشم جز او را نبيند،گوش جز طنين روح انگيز او با هر صداي ديگري بيگانه باشد ولب جز نام او تلفظي نكند.
ميدانم عشق جسارت ميخواهد تا بسوي معشوق رهسپار شوم چون او مقدس است و مي دانم كه اگر روزي اين جرات را پيدا كرده باشم عشقم براي هميشه بر صفحه زندگي جاودانه خواهد ماند،هر چتد كه شايدخودم نباشم
اين رو هم تقديم مي كنم به عاشقان واقعي . شما رو بخدا مديونين كه خونده باشين و نظر نداده باشينو برين.تموم مطالبم براي اولين بار هست كه دروبلاگ ها نوشته ميشه و اگه جاي ديگه اي ديديد از روي وبلاگ من كپي كردن . مطمئن باشين.
عهد كردم كه ترا عاشق و ديوانه شوم
در حريق غم شبهاي تو پروانه شوم
ابر غمبار افق هاي نگاهت باشم
چشم بيمار تو را مونس و همخانه شوم
در زلال نگهت حسرت آهي باشم
بر لب ساحل چشمان تو دردانه شوم
چون درخت كهني بر سر من سايه كني
شاخه دست ترا خواهش يك لانه شوم
من سه تاري شوم و بر لب من قصه تو
سخن از خنجر و دل گويم و افسانه شو
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:5
  به قلم: ایمان
|
عشق یعنی،زندگي در يك بهشت
عشق يعني،انتهاي سر نوشت
عشق یعنی،قطره اشك صدف
مستي و رقص سماواتي دف
عشق یعنی،گريه هاي چشم خمار
بوسه هاي مهر بر لب يار
عشق یعنی،شور آتش در نفس
ضجه هاي زندگي كنج قفس
عشق یعنی،موج بر درياي مهر
نور لبخند ستاره در سپهر
عشق یعنی،شمع دل افروختن
همچو پروانه در آتش سوختن
عشق یعنی،معرفت يعني شعور
عشق یعنی،اشك خونين در ميان چشم كور
عشق یعنی،علت آوارگي
بي ريا بودن،صفا و سادگي
عشق یعنی،اسب وحشي بي سوار
عشق یعنی،همچو مجنون در گريز از روزگار
عشق یعنی،سينه اي آغوش راز
عشق يعني آنچه بر هر كس نياز

در ماجراي عاشقي رسواترم مي خواستي
يك غنچه بودم، نازنين،تو پرپرم مي خواستي
چشمت كه آتش زد به دل، پروانه شمعت شدم
اما تو سوزاندي مرا ،خاكسترم مي خواستي!!
در آتش عشق دلم،پنهان و پيدا سوختم
آري، تو تنها رفتي و دور از تو تنها سوختم.........................

+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:3
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:52
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:43
  به قلم: ایمان
|
| عشق * عشق |
|

|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:41
  به قلم: ایمان
|
|
وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس را توی چشمام دید و رفت
با همه خوبیهام بی وفا
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
دیگه دل از همه دنیا سرده
کی میگه گریه دوای درده
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
بس که گریه کردم چشام آب نداره
هر چی من بگم باز تمومی نداره
از غم و غصه هام
که حساب نداره
چه کنم ای خدا با دل شکسته
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
میدونست مهرشو با جونم خریدم
اما از عشق اون جز ریا ندیدم
..... |
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:38
  به قلم: ایمان
|

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:37
  به قلم: ایمان
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست 
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست 
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن 
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست 
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت  جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست | |
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:36
  به قلم: ایمان
|
دلم پیشته... گل من می دونی؟ بگو تا ابد پیش من می مونی
تو را دوست دارم با دل و جونم تا دنیا دنیاست با تو می مونم
وقتی چشماتو روبروم می بینم وقتی عزیزم پیش تو می شینم
همیشه پنهون میخوامت از جون عشقت از قلبم نمی ره بیرون
نازنینم با تو بودن واسه من خواب و رویاست
بیا پیشم تو نباشی این دل من خیلی تنهاست
آرزومه با تو باشم تا ببینی دل چه حالی می شه
بی تو تنهام تو را می خوام یه روز بی تو یه سالی می شه
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:35
  به قلم: ایمان
|
| کودکی |
| کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی. به نوجوانی گفتند عشق چی ست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر. به عاشقی گفتند عشق چیست؟ چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست |
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:31
  به قلم: ایمان
|